تبلیغات
made in germany - تله ۳

تله ۳

نویسنده :Ben jager
تاریخ:یکشنبه 28 تیر 1394-10:04 ب.ظ

لیزا زد تو سرش و گفت   وای دوربین  تو اداره جا گذاشتم 
سمیر و لیزا وارد اتاق کار لیزا و ریچارد شدن و  ولی دوربین نبود  
دوساعت قبل 
افراد جیمز  در حال خوردن قهوه از اتاق ریچارد و لیزا رد شدن
-این خبرنگاره دسراغ شوهر شو نگرفته!! ؟؟؟
-انگار دنبالشه که نمیاد سر کار
-ایناهاش  دوربینش اینجاس
-حواست باشه من یه سرگوشی اب بدم
-هی چیکار میکنی ؟؟؟
-بزار ببینم نشونی از الماسی که ریچارد گفته پیدا میکنم
-زود باش  پرونده هارو نگرد دوربین شو ببین که سه نشه
-ببین این خانم کوچولو  تو دوربینش چی داره  یالا باس بریم پیش رییس
۲ساعت بعد
لیزا حالا چیکار کنیم ؟؟
سمیر :چی بود تو دوربینت ؟؟؟
لیزا  فیلم  حرفاشون
سمیر بیا بریم ماهم صداشونو داریم هم  فلش دست ماست
البته باید بن رو کمک کنیم اگه از بن مدرک فیلم دارن باید مدرک ان عوضی ها موقع فرار داشته باشن
لیزا صبر کن با نگهبان صحبت کنیم 
لیزا پیش نگهبان دوربین مدار بسته  ها رفت   و کارتشو نشون دادو 
لیزارسلام روز بخیر من و اقای گرکان میخوایم فیلم دیشب رو باز بینی کنیم 
نگهبان :بفرمایید چ ساعتی ؟
لیزا ۱۱شب  به بعد
نگهبان متاسفم فیلما گم شدن یا پاک شدن از سرور اصلیشون  از دادستانی هم اومدن مجدد دیدن 
لیزا و سمیر دنبال کارای بن رفتن   دادستانی 
 تو این مدت از بن بازجویی کردن اما بن هیچ حرفی نزد 
سمیر با کروگر و شرانگمن تماس گرفت که به دادستانی برن وقتی رسیدن مدارک رو به دست شرانگمن دادن به جز فلش  وقتی سمیر اعتراض کرد لیزا چشم وابرو کرد
بعد از پیگیری و صحت و ازمایش مدارک ارائه شده  بن ازاد شد  لیزا بن و بغل کرد و به همراه شرانگمن و کروگر و سمیر به طرف پاسگاه رفتن 
تو ماشین  سمیر به لیزا که عقب نشسته بود  از تو ایینه نگاه کرد و گفت  چرا فلش رو تحویل ندادی ؟؟
لیزا چون کارش دارم
بن نکنه میخوای معامله کنی 
لیزا قربون ان مغز فندقیت
بن برگشت سمت لیزا ما که جای ریچاردو میدونیم تازه رییس اداره مواد مخدر و گمرکم تحت تعقیبن
لیزا اره میدونم ولی........
یه ماشین محکم زد به ماشین سمیر 
بیمارستان
ه کاری بکن  
سمیر میبینی که سپر ماشینم گیر  کرده به سپرش 
بن  در حالی که لیزا رو میخوابوند رو صندلی گفت
ای بابا تو که هیچ کاری بلد نیستی
سمیر ا نه بابا تو که بلدی بفرما یه کاری کن
بن اسلحه اش رو در اورد و گفت   لیزا بخواب ارامش تو حفظ کن اصلا نترس هولم نکن 
سمیر  ای بابا   یه جور میگه انگار دختره بلد نیست و از اینا ندیده 
 اه اعصاب مو خورد کردی منو یاده این   مهماندرای همواپیما  میندازه
لیزا بلند شد و گفت  شایدم  اپراتور گویای امبولانس و اتش نشانی
بن دستتون درد نکنه با این هماهنگیتون این هماهنگی برای ان  پشتیام داشته باشین عالیه اپراتور و مهماندارم شدیم 
سمیر چه بهت  بر میخوره
بن لیزا حامله اس و از پنجره رفت بیرون و شلیک کرد
سمیر مبارکه دختره یا پسره ؟؟؟؟
لیزا : معلوم نیست 
بن اومد تو  و گفت تر خدا  ببین داریم دربار ه ی چی بحث میکنیم
کروگر متوجه تیراندازی شد و سرعتشو کم کرد  ماشین پشتی سمیر  قشنگ رو ماشین  سمیر تسلط  داشت وو تیر اندازی هم میکرد 
بخاطر گیر کردن سپر ماشین سمیر رو به داخل یه پیچ و بعد پارکینگ طبقاتی برد کروگر هم یه دور حرفه ای زد و شرانگمن هم  با تعجب نگاه میکرد
(بن یگر بله یه همچین کارایی بلده خانم کروگر من که طرفدارشم) 
 طبقه اخر ماشین توقف کرد 
سمیر زود پایین زود لیزا بن برین پایین
 درگیری  شروع شده بود  و بن مواظب لیزا بود همزمان که خواست بلند بشه و تیر اندازی کنه یکی از ان عوضی ها  با تیر زدش
همزمان  لیزا جیغ زد بننننننننننننن (بن یگر جانم)
کروگر سر رسید و با سمیر و شرانگمن ترتیب همه رو دادن سمیر بالا سر بن رفت و بن رو  از رو زمین بلند  کرد و گفت بن چشماتو باز کن بن بن بن 
(بن یگر من مردم :q)
بیمارستان

بن رو هر چه سریع تر به اتاق عمل رسوندن 
عمل جراحی شروع شد  بعد از نیم ساعت گلوله رو در اوردن  و بخیه رو زدن که بن ایست قلبی کرد 
دکتر فریاد زد مریض ایست قلبی کرد دستگاه شک 
بن زودتر بهوش اومده بود و دچار ایست قلبی شده بود سمیر و کروگر و شرانگمن و لیزا پشت در بسته اتاق عمل منتظر خبر سلامتی بن بود 
تا بعد یک ساعت دکتر اومد بیرون وگفت نمیدونم چی بگم ......




نوع مطلب : story of alarm fur cobra11 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
How can you get taller in a week?
دوشنبه 27 شهریور 1396 09:06 ق.ظ
Hey, I think your website might be having browser compatibility issues.
When I look at your blog in Opera, it looks fine but when opening in Internet Explorer, it
has some overlapping. I just wanted to give you a quick heads up!
Other then that, fantastic blog!
سحر
دوشنبه 16 مرداد 1396 03:07 ب.ظ
وااااااای عاااااالی بود خییییلی قشنگ
فقط من اخرشو نفهمیدم بن زنده میمونه یا ....
shannatruner.weebly.com
جمعه 13 مرداد 1396 08:25 ب.ظ
I am really loving the theme/design of your blog.
Do you ever run into any internet browser compatibility issues?
A couple of my blog readers have complained
about my website not working correctly in Explorer but looks great
in Chrome. Do you have any advice to help fix this issue?
manicure
سه شنبه 22 فروردین 1396 02:32 ب.ظ
Hello, i think that i saw you visited my website thus i
came to “return the favor”.I am attempting
to find things to enhance my site!I suppose its
ok to use some of your ideas!!
Fatemeh
دوشنبه 29 تیر 1394 01:12 ب.ظ
به خاطر بنی تورو خدا امروز یا فردا ادامشو بزار
راستی همبن یه داستانو داری
اگر وب دیگه ای میشناسی که داستان میزاره بهم بگو خوشحال میشم
پاسخ Ben jager : فاطمه خانوم به غیر از بروبچ سایت خوبی سراغ ندارم
داستان با الساس بله این اولین داستانشه
لطفا هر چقدر لذت بردین وبلاگمون رو تبلیغ کنین اصلا انرزی ندارم اپ کنم
Fatemeh
دوشنبه 29 تیر 1394 01:09 ب.ظ
سلام وب خیلی خوبی دارین بی نظیره من از طرفداران پروپا قرص هشدار برای کبرا11 و بن هستم یعنی دیونشم و البته با داستانای خوب شماها من آدرس اینجارو از وب ریحان جون پیدا کردم
خوشحال میشم به وبم سر بزنی ممنون
nimkatpark. Mihanblog.com
پاسخ Ben jager : سلام فاطمه خانوم ممنون وقت گذاشتین بازدید کردید و کامنت گذاشتین بازم به ما سر بزنین
کاترینا
دوشنبه 29 تیر 1394 11:12 ق.ظ
دکترم نمیدونه چی بگه هههه ممنون از السا خانم و شما آقای بن
پاسخ Ben jager : دیگه دکتره بعضی وقتا زبونش میگیره ممنون از شما
زهره صابری
دوشنبه 29 تیر 1394 11:01 ق.ظ
سلام ممون بابت داستان خوبتون خوب آخرش چرا نوشتین نمی دونم ببنویسین تو رو خدا نگرانم
پاسخ Ben jager : سلام شیطنت های الساس دیگه نگران نباشین انشاله که سالمه اگه السا بذاره
حنانه
دوشنبه 29 تیر 1394 08:36 ق.ظ
نمیدونم چی بگم...! خب مینوشتی بقیش رو چرا ادم رو امپاس میذارین؟ السا مثل همیشه عالی بود عزیزم. دستت رو میبوسم
از شما هم ممنون اقای یگر
پاسخ Ben jager : اصلا السا دوست داره بقیه رو اذیت کنه دست خودش نیست مرسی از شما
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر