تبلیغات
made in germany - خیانت ۱

خیانت ۱

نویسنده :Ben jager
تاریخ:سه شنبه 30 تیر 1394-01:24 ق.ظ

 بن روی تخت غلط زدم حتی یاداوری خاطراتم برام سخته چه برسه به روبه رو شدنشون   صدای تیک تیک ساعت صدای نفسام خیلی  تو مخمه 
 شدن  ذهنم در گیره 
دوباره  ی قرص دیگه خورد شاید خوابم ببره  دوباره اومد تو ذهنم سعی میکنم صدای تیک تیک ساعت رو تو ذهنم بیارم و با دقت گوش بدم 
۱۸ سال پیش 
 منزل کنراد یگر 
 بن روی زمین جلوی پدرش نشسته بود و میگفت بابا تر خدا به حرفم گوش کن  بابا خواهش میکنم
 پدر بن سیگارشو خاموش میکنه و با عصبانیت از بازوی بن میگیره و از جلوی پاش بلند کرد و گفتم که نگفتم دیگه به من نگو پدر برو بیرون  دیگه به خونه من نیا 
اینجا جایی برای تو نیست 
 بن با بغض گفت بابا بزار بگم من کاری نک...
ادامه جمله بن با سیلی که پدرش زد تو صورتش نا تمام موند  (السا من هیچ شناختی از پدرش ندارم ببخشید اگه با شخصیت کنراد یکی نیست)
زمان حال ۷صبح منزل بن 
 صدای ساعت  بلند شد  بن بلند شد و سرش رو گرفت  و گفت ساعت لعنتی ان موقع که باید تو مغزم میومدی  نیومدی الان تو مخمی 
با بی حالی بلند شد رفت یه دوش گرفت  و پیرهن سبز چهار خونه اش رو پوشید و رفت سمت در تا سمیر بیاد  داشت ادامس میجوید  که سمیر اومد سوار شد و در حالی که ادامسشو با صدای بلند میجوید گفت چلام 
سمیر چلام ؟؟
 بن چجوری ؟؟
سمیر اهی کشید و گفت اه باز بن کوچولو رو سوار کردم خوبم تو چطوری ؟؟
بن برای که میدونست سمیر بدش میاد بیشتر صدای ادامسشو بلند  میجوید و گفت به تو چه مجه دوکتری ؟؟
سمیر  فوق العاده بی ادبی  پدر مادرت تربیت یادت ندادن بچه ؟
بن با شنیدن حرف سمیر در بار ه ی پدر ومادر دوباره قاطی کرد و یاد دیشب افتاد 
سمیر جلو رستوران توقف کرد  و زد به پای بن و گفت پیاده شو کل راهو خواب بودی بن کوچولو
 بن اینجا برای چی ؟؟
سمیر  صبحونه نمیخوری ؟؟؟
بن گشنمه  چه کار خوبی کردی راضیم ازت ولی چرا همین رستوران دیشبیه ؟؟
سمیر چون غذاش عالی بود. یالا پیاده شو نزدیم پاسگاه هم هست
بن سرشو گرفت و گفت امروز همه چی دست به دست هم دادن منو داغون کنن 
وارد رستوران شد سمیر از داخل رستوران دزدگیر زد 
بن ارزو کرد با سیمای رو برو نشه  رفت روبه رو ی سمیر  نشست   و گفت سمیر من از اینجا خوخوشم نمیاد 
سمیر چرا ؟؟؟ حالا امروز رو افتخار بده    هر موقع جایی رفتیم   تو بگو 
 بن دهنشو باز کرد یه چی بگه که منوی غذا ها اومد جلوش  سرسرشو بالا برد که نگاهش با سیمای گره خورد 
فشار عصبی که بهش وارد شده بود  سمیر که مشغول انتخاب کردن بود  بن از نگاه های سیمای متنفر بود  شاید سیمای توقع داشت 
بن بلند شه باهاش دست بده بغلش کنه و بگه یاده خاطرات تلخمون بخیر عزیزم شاید توقع داشت بن بگه من همه چی رو فراموش کردم
 بن با نفرت نگاهشو گرفت و هر چی سمیر سفارش داد گفت از همینا میخوام 
ولی اصلا حواسش به  سفارش نبود تو  بزرگراه هم حواسش نبود  و سمیر متوجه حال داغون بن شد که اصلا حواسش نیست
 وقتی بن رسید خونه  اول لیوانشو برداشت وپر ه اب کرد  دو تا قرص خواب از جلدش خارج کرد و تو لیوان انداخت تا حل بشه  خاطرات انقدر تلخ بود
۱۸سال پیش 
تلفن بن زنگ خورد  صدای دختره جوان بن رو به وجد اورد سیمای دوست دختر بن کسی که بن باهاش ارامش داد و همکلاسیش بود و   با بن کم بیرون میرفت 
از نظر خانوادگی وضعیت مالی پایینی داشتن و ولی بن با ان باعشق  رفتار میکردن و این مسائل مهم نبود براشون
سیمای به بن گفت که به تولد دوستش رفته ولی این جشن فراتر از تولد بوده و یه پارتی  که سیمای برای حفظ امنیتش  تو اتاقی پنهان شده بن زود خودشو. به
محلی که سیمای گفته بود رسوند و وقتی پشت اتاقی که سیمای قرارداشت رفت و در زد  و بلند گفت سیمای منم بن 
سیمای در و باز کرد و بن رو بغل کرد و گفت تنها میترسید اینجا باشه حالا که بن هست. یکم خوش بگذرونن و برن 
زمان حال 
فریادی که بن زد   سکوت اتاق رو شکوند  
سه روز گذشت و بن با همون حالت قبلی بود و هر بار علت بی حوصلگیشو از دیگران مخصوصا سمیر  رو پنهون میکرد و  سمیر همه رو دعوت کرد به رستورانی که بن از ان
متنفر بود  سمیر به رفتاربن مشکوک بود شبی که رفتن رستوران بن برای رفتنرفتن دستشویی میز و ترک کرد وقتی برگشت  تمام وجودش میلرزید 
از ان شبی که اجا رفته بودن بن کلا قاطی کرده بود وقتی هم که برای دعوت کردن سمیر  بهونه اورد سمیر مطمئن شد و حواسشو جمع کرد تا ببینه چی بن واذیت میکنه
یه جمع دوستانه جنی و هارتموت و بن وسمیر  قبلا سمیر  با جنی و هارتموت هماهنگ کرده بود ن که حواسشون به بن باشه 
بن .لعنتی سمیر هیچ عذر و بهونه ای قبول نکرد اگه  بشه نرم  که نمیشه بن رفت رستوران با دیدن سمیر اینا به جمعشون پیوست و  با استرس به اطراف خیره بود 
 بعد که خبری از سیمای نشد  با خیال این که سیمای تو رستوران نیست یکم با سمیر شوخی کرد موقع سرو  ابمیوه و کیکشون بن بادیدن سیمای اعصابش بهم ریخت وناخواسته دستش  به لیوان خورد و لیوان افتاد زمین و شکست
سمیر و جنی و هارتموت متوجه حساسیت و تغییر حالت بن شدن و سمیر گفت. خانم ببخشید  
بعد رو به بن گفت بن کوچولو گفتم میارمت رستوران  نخورده اخه چرا لیوان میندازی
سیمای ریز میخندید و لیوانو جمع میکرد  خنده هاش بن رو عصبانی کرد بلند شد   مقدار زیادی پول گذاشت و گفت مگه  دست خودمه  بقیه کارشونو بلد نیستن
اینم خسارتش و رفت سیمای  با شنیدن این حرف دنبال بن رفت و سمیر  مطمئن شد بن رو سیمای حساسیت داره و با بچه ها اروم رفتن جلو در
سیمای بازو بن رو گرفت و کشید سمت خودش  که بن داد زد هوی چته وحشی
سیمای تو چته چرا اینطوری میکنی ؟؟مگه من چیکارت کردم با نفرت نگام میکنی و یا نگا تو همش میدزدی
بن هه تازه میگی چیکار کردی خیلی پرویی من اصلا نمیشناسمت 
بن هرچه سریع تر خودشو به تخت خوابش رسوند   دوبار ه ی فکرای لعنتی 
۱۸سال قبل
بن و سیمای تو ان مهمونی خوش گذروندن ولی سیمای تو ابمیوه بن قرص روان گردان انداخت  و بن رو با خودش به خونه اش برد 
صبح که بن بیدارشد از وضعیتش تو خونه  سیمای خجالت کشید و سریع  برگشت خونه خودشون وقتی خونه رفت پدرش بن رو صدا زد و بهش گفت بن. چرا اینکارو کردی 
بن من چیکار کردم
کنراد سهامی که برای تولدت به اسمت زدم مهم ترین سهام  شرکت رو  چرا فروختی بدون اطلاع من 
بن اصلا نمیفهمید پدرش دربار ه ی چی حرف میزنه. حتی علت امضا و اثر انگشت زیر کاغذ فروش سهام 
حتی علت غیب شدن  سیمای  و ورشکست شدن پدرش و طر دشدنش از خونه این تنها نبود سیمای کاملا به بن دروغ گفته بود و وقتی گیر افتاده بود 
اعتراف کرده بود که وقتی وسایل های بن گم میشدن ان برشون میداشت ان شب خانواده سیمای مجبورش کرده بودن بن رو بیاره خونه 
اما بدترین کاری که سیمای کرده بود و هیچ مجازاتی براش نبود  این بود که به بن خیانت کرده بود و این فقط از قلب بن بود که باید مجازات میشد 


نوع مطلب : story of alarm fur cobra11 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
feet issues
جمعه 24 شهریور 1396 11:35 ب.ظ
Great post. I was checking constantly this blog and I am impressed!
Very useful information specifically the last part :) I care for
such information a lot. I was seeking this certain info for a very long time.
Thank you and best of luck.
ladonnastrupp.hatenablog.com
جمعه 13 مرداد 1396 10:00 ب.ظ
Hi just wanted to give you a brief heads up and let you know
a few of the pictures aren't loading properly.
I'm not sure why but I think its a linking issue. I've tried it in two different internet browsers and both show the same outcome.
manicure
چهارشنبه 23 فروردین 1396 06:53 ق.ظ
I've been exploring for a bit for any high-quality articles or weblog posts on this kind of
area . Exploring in Yahoo I at last stumbled upon this
site. Studying this info So i'm satisfied to exhibit that I've an incredibly just
right uncanny feeling I discovered just what I needed.
I such a lot definitely will make sure to do not omit this site and provides it a look on a relentless basis.
هدیه
یکشنبه 4 مرداد 1394 06:18 ب.ظ
خیلی قشنگ بود مرسی عزیزم
پاسخ Ben jager : ممنون از شما هدیه خانم
زهره صابری
چهارشنبه 31 تیر 1394 12:36 ب.ظ
سلام ممون بابت داستان زیباتون راستی یک سوال منظورتون از سیما که بن می ببندش کی ؟
پاسخ Ben jager : ممنون از وقتتون ادامه ماجرا متوجه میشید ولی سیمای دوست بن بود و دردسر درست کرده بود
مریم
چهارشنبه 31 تیر 1394 09:34 ق.ظ
عالی بود واقعا حرف نداشت بازم ادامه بده
پاسخ Ben jager : السا کجایی که ببینی همه دایتانتو دوست دارن جز خودت ممنون از وقتتون
کاترینا
چهارشنبه 31 تیر 1394 12:22 ق.ظ
یعنی عالیههه یک ایده کامل نو کار السا حرف نداره
پاسخ Ben jager : بله همین طوره ممنون از نظراتتون
کاترینا
چهارشنبه 31 تیر 1394 12:10 ق.ظ
عجب....اینم باید داستان عالی باشه
پاسخ Ben jager : ممنون از حمایتتون داستان جالبیه
Fatemeh
سه شنبه 30 تیر 1394 11:30 ب.ظ
عالیه داستانات واقعا بهت افتخار میکنم گلم همین جوری ادامه بده ممنون
پاسخ Ben jager : ممنون از حمایتتون مرسی که انرژی میدین
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر