تبلیغات
made in germany - خانواده

خانواده

نویسنده :Ben jager
تاریخ:پنجشنبه 8 مرداد 1394-09:55 ب.ظ

با ضربه دست بن چشمامو باز کردم بقلم خوابیده بود و تو خواب دستشو دراز کرد که خورد به من و بیدارشدم   نگاهی به ساعت کردم ۹صبح بلند شدم 
پتو کشیدم رو بن و رفتم صبحانه حاضر کنم  ایدا و لی لی رو باید ببرم باغ وحش  امروز روز تعطیل و  اندریا هم رفته پیش مادرش   قرار بود برن بیمارستان 
برای ازمایش و این حرفا. بن از وقتی فهمیده بود که سمیر بچه ها رو میبره گردش از سمیر جدا نشده بود 
سمیر صبحانه رو اماده کرد و  ایدا و لی لی رو بیدار کرد و  رفت سراغ بن  
سمیر بن بن بنی 
بن هان 
سمیر بی ادب هان چیه پاشو  پاشو مگه نمیخواستی بریم پارک 
بن خندید و گفت ساعت چنده پدر جان ؟؟
سمیر 9:30
بن هیییییییع  9:30چ خبره سمیر حالا یکم بخوابیم بچه هارو بیدار نکن (پتو کشید رو سرش )
سمیر پاشو بابا بچه ها لباساشونم پوشیدن 
بن از زیر پتو دروغ نگو دیگه بگو خوابت نمیاد 
سمیر ایدا و لی لی بیاید عموتونو خجالت بدید 
بن از پتو اومد بیرون و گفت خب بابا خجالت اب شدم 
بن وسمیر و ایدا و لی لی رفتن پارک و بعد هم رفتن  شهربازی. تو تمام مدت سمیر داشت بن رو از این وسایل بازی و ان وسایل بازی  بیرون میکشید ( السا خدایییش خیلی خوراکه. عشق و حاله)
 شب که شد موقع رفتن به خونه بن سمیر رو بغل کرد و گفت مرسی خیلی خوش گذشت بچگی هامو زنده کردی  واقعا لذت بردم  ببخشید که دق دادمت 
سمیر بن رو از بغلش جدا کردو گفت  دختر منم کار اشتباهی میکنه میگه ببخشید  واقعا دقم دادی بن انقدر که انجا شلوغ کردی ایدا و لی لی شلوغ نکردن. 
ایدا سرشو از پنجره اورد بیرون و گفت بابا دیگه عمو رو نبریم خیلی شلوغ کرد 
با این حرف  ایدا بن و سمیر با خنده از هم جدا شدن 
 ++++اندریا کلید رو انداخت داخل قفل در و درو باز کرد  وارد خونه شد هنوز چراغ رو روشن نکرده بود که صدای   بستن کشو از اتاق اومد با خودش گفت چرا ۱۱،شب 
سمیر یا بچه ها   باید کشو رو به این محکمی تو اتاق تاریک باز و بسته کنن ولی احتمال اینکه دزد وارد خونه بشه دیوونه اشکرد عقب عقب رفت ولی پاش گیر کرد به گلدون 
و محکم افتاد زمین با صدای گلدون نفس تو سینه اندریا حبس شد 
 اندریا فقط تونست یه قدم عقب بره تازه چشماش تو تاریکی عادت کرده بود که یه هیکل گنده رو جلوش  دید     فقط دستای مرد رو رو دهنش حس کرد و به عقب پرتاب 
شد  و محکم خورد به دیوار  شیشه های گلدون رو برداشت و تو پای  مرد فرو کرد مرد نعره ای زد و چند تا سیلی به اندریا زد و اندریا رو پرت کرد سمت بوفه و اندریا  فقط تونست 
چوب  مخصوص شومینه رو برداره و وقتی مرد نزدیک شد تا چاقو رو به گلو اندریا فرو کنه   محکم به سر مرد بزنه و بعد چون انرژیش تحلیل رفته بود 
بی حال افتاد و جریان گرمی از بدنش  جاری شد و...
 سمیر و بچه ها وارد خونه شدن ولی در باز بود سمیر اسلحه اش همراهش نبود و  با احتیاط در رو باز کرد و  چراغ رو روشن کرد با دیدن خونه شوک شد و وقتی جلوتر 
رفت با دیدن اندریا سریع به طرفش رفت و ایدا و لی لی با دیدن مادرشون تو ان وضع خونی  جیغ و گریه شون رو سر دادن. سمیر اول با امبولانس تماس گرفت و بعد بچه 
هارو دلداری داد بعد زنگ زد به بن 
بن خواب الو جواب داد بله ؟؟،
سمیر بن میتونی بیای ایدا و لی لی رو ببری من
بن پرید وسط حرف سمیر و گفت چلام پدر جان  بیا بعد میگی  بچه ها خسته شدن بریم خونه 
سمیر داد زد نه بن اندریا  رو باید ببرم بیمارستان بیا بچه ها رو ببر نمیتونی به یکی دیگه زنگ بزنم
بن که دراز کشیده بود بلند شد و گفت نه نه صبر کن اومدم
سمیر زود بیا دارم با امبولانس میرم بیا بیمارستان
 سمیر با بچه ها رفت بیمارستان بن بدو بدو اومد. رفت سمت پذیرش و  جویای اندریا شافر شد و رفت طبقه بالا و با دیدن سمیر که بچه ها رو بغل کرده بود و
رفت سمتشو گفت سمیر چی شده ؟؟؟
سمیر پا شد و گفت  رسیدم خونه دیدم در بازه اندریا هم  با یه خونی افتاده کنار بوفه 
بن لعنتی خدا از باعث و بانیش نگذره . به بچه ها زنگ زدی 
سمیر  نه درگیر اندریا و دخترا شدم یایادم رفت 
بن خب الان زنگ بزن میخوای من بمونم تو با بچه ها بری خونه من ¿
سمیر نه بابا   من میمونم بن ببخشید  زحمته بچه افتاد گردنت 
بن نه بابا چرت نگو ما میریم خوش بگذرونیم  که.. اهان راستی اندریا چطوره ؟؟
سمیر فعلا که گفتن بخیه لازمه اتاق عمل سرپایی
بن دست بچه هارو گرفت و گفت پس ما میریم خونه کاری داشتی بزنگ دیگه 
و بن و سمیر خدافظی کردن ان شب تا صبح برای همه سخت بود هارتموت و جنی و دیته و بچه های ازمایشگاه  از خواب بیدارشد ن و به خونه سمیر رفتن 
 سمیر تا صبح منتظر بهوش اومدن اندریا و اعلائم حیاتیش بود و بن هم تا صبح با گریه ها و بهونه گیری های ایدا و لی لی سر کرد. و با کارتون و عروسک های 
مختلف خودش  سر بچه ها رو گرم کرد  و......
 صبح  سمیر به پاسگاه رفت و وارد که شد جنی و سوزانه و کروگر جویای حال اندریا شدن و منتظر هارتموت بودن
سمیر هنوزم  بهوش نیومده 
جنی امیدوارم هارتموت زودتر بیاد  و خبرای خوب داشته باشه
سوزانه  من لیست کسایی که باهات مشکل دارن رو دارم در میارم تا اینجا که مشکلی نبوده و به موردی بر نخوردم
کروگر  حالا اول سلامتی اندریا بعد هم  مشکلاتمون با  این جنایت کارا 
سمیر بن کجاس ؟؟نمیبینمش 
جنی نیومده 
سمیر به پیشونیش زد و گفت اخخ بن و بچه هارو یادم رفت 
بعد دنبال موبایلش بود که پیدا نکرد  جنی گفت الان زنگ میزنم بهش 
بعد چند بوق بن جواب داد 
جنی سلام بن خوابی ؟؟؟
بن سلام اصلا نخوابیدم 
جنی صدات بدجوری گرفته 
سمیر گفت بگو بیاد پاسگاه  با بچه ها به کاریش کنم 
کروگر لازم نیست بگو بمونه خونه یه کاره مفید کنه 
جنی شنیدی  بن خانم کروگر چی گفت 
بن یعنی عاشقتونم  باشه  من نمیام بچه داری میکنم 
جنی از خدا خواسته 
بعد تلفن رو قطع کرد و گفت این کلا تو خواب با من حرف میزد 
سمیر ممنوم خانم کروگر 
کروگر لبخندی زد وگفت اینجا اومدنش فایده نداشت میخواست رو میز بخوابه  حداقل یه کاره مثبت انجام بده 
هارتموت. اومد و گفت سلام دوستان ببخشید دیر شد سمیر متاسفم بابت اندریا 
سمیر ممنون چی پیدا کردی ؟؟
بیاید رو تی وی نشون بدم یه فلش نصب کرد و گفت تو خونه دوتا خون بود یکی مال اندریا و ان یکی  جاکوب الفی 



نوع مطلب : story of alarm fur cobra11 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
foot pain
دوشنبه 13 شهریور 1396 12:53 ب.ظ
Hi to every body, it's my first pay a quick visit of this blog; this blog contains awesome and really fine data
in favor of readers.
manicure
سه شنبه 22 فروردین 1396 04:06 ب.ظ
Hi there, You've done an incredible job. I will certainly digg it and personally
suggest to my friends. I'm sure they'll be benefited from this web site.
حنانه
جمعه 9 مرداد 1394 02:32 ب.ظ
لحنت کپ الساس. نکنه خودتی با اسم بن اومدی؟ هان
پاسخ Ben jager : من با نام کاربری بن اومدم که داستان بزارم کامپیوتر ندارم که با تبلت اومدم بن و من تو کافی نتیم
حنانه
جمعه 9 مرداد 1394 02:21 ب.ظ
نفهمیدم منظورتو. دوباره بگو
پاسخ Ben jager : هیچی مهم نیست
حنانه
جمعه 9 مرداد 1394 02:15 ب.ظ
چه باورت شده که بن هستیا. بن یگر تکه. الهی قربونش برم
پاسخ Ben jager : مرگ من اسم نویسنده ها رو بخون من گفتم السا گفته حنا
حنانه
جمعه 9 مرداد 1394 12:56 ب.ظ
عالییییییییییییی. به این میگن داستان. طفلک بن من
پاسخ Ben jager : مرسی عزیزم ببین پا تو از زندگی من بکش بیرون برو پیش تامت بعدم چرا بن همه سختی هارو سمیر کشیده
Fatemeh
جمعه 9 مرداد 1394 12:20 ب.ظ
سلام گلم این داستانو ترکوندیا، بازم ممنون.
خواهشا امشب میتونی ادامشو بزاری دل تو دلم نیست؟؟؟
پاسخ Ben jager : ممنون فاطمه جان حتما امروز میزارم
مریم
جمعه 9 مرداد 1394 11:34 ق.ظ
مرسی بابت داستان زیباتون
پاسخ Ben jager : ممنون مریم جان از نظراته خوبت
زهره صابری
جمعه 9 مرداد 1394 12:01 ق.ظ
سلام داستان خوبی بود ممون دامش رو کی میزارین ؟
پاسخ Ben jager : ممنونم عزیزم به زودی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر