تبلیغات
made in germany - سو استفاده۲

سو استفاده۲

نویسنده :Ben jager
تاریخ:سه شنبه 6 مرداد 1394-06:19 ق.ظ

خونه ی مایکل 
صبح مایکل از خواب بیدار شد و بعد از صرف صبحونه به اتاق خواب رفت و پیراهنشو برداشت و همونطور که مچاله میکرد سمت لباسشویی  رفت و وقتی خم شده بود
لباسشو بندازه تو لباسشویی سنگینی رو احساس کرد و با تردید بلند شد صدای پاشنه ها بلند بهش اطمینان داد که کسی توی خونه اش هست
 وقتی برگشت صدای پاشنه ها بلند ثابت شد و امیلی جلوش وایستاده بود 
مایکل نفس راحتی کشید و گفت اینجا چیکار میکنی؟؟
امیلی فکر کردم مودب تر از این حرفا باشی
مایکل اره اما اگه نینا بیاد اینجا چی ؟؟
امیلی.  همونطوری که نزدیک  مایکل میشد  گفت .داری بازی در میاری  مایکل  تو بهم قول داده بودی 
 مایکل پرونده دستم بود نینا دیدش و من پیچوندمش ولی وقتی سراغش رو گرفت من مجبور شدم تحویل بدم 
امیلی گندی که خودت زدی خودتم جمعش میکنی  نمیخوام همهذچی رو ببازم مثل پدرم لطف منو که فراموشفراموش نکردی   همه چی تو از من داری.

امیلی رفت و مایکل رو تنها گذاشت  مایکل اشفته روی اپن نشست و فکر کرد 
نینا در گیر خرید عروسی و پرونده  بود در این بین بن از نینا فراری بود 
 سمیر اومد تو اتاق و به بن گفت بن یه سر نخ تازه پیدا کردیم همکارا تو اداره جنایی  یه سرنخ از افراد همین گروه قاچاقی پیدا کردن 
سمیر سرشو از کاغذ بیرون اورد و ادامه داد بن حواست هست 
بن که داشت با گوشیش ور میرفت زبون دارزی کرد و گفت اره بگم چی گفتی! ؟؟
سمیر نشست و گفت بگو ببینم
بن سرشو اورد بالا و گفت بگم ؟؟؟؟؟؟؟ 
سمیر اره تعجب نداره که 
بن دوباره سرشو کرد تو گوشیش و گفت  گفتی کروگر قاطی کرده تو رو اخراج کرده چون قاچاق کردی اخیش دلم خنک شد  سمیر
بعد سرشو اورد بالا و گفت خخخخ شوخی کردم شنیدم خب مدرک چی بود ؟؟
اولین مدرک خالکوبی اسکلت بود  روی دست چند نفر پیدا شده که داشتن یه دختر رو میذزدین که  مردم پلیس سر میرسن و  دونفر شون گیر میافتن یکیشون خودشو میکشه 
وقتی گیر افتاده بود اون یکی هم بازجویش کردن 
بن اوهوم  ولی رییس شون رو نگرفته بود که 
سمیر به هر حال سر نخ تازه پیدا کردیم ببینم داری چه غلطی میکنی ؟؟
بن داره غلط خوب میکنم دیگه دارم یه جفت حسابی پبدا میکنم
سمیر خندید و گفت مخ کدوم بد بختی رو میزنی ؟؟
بن همون بد بختی که تو بزرگراه ازمون سبقت گرفت و قصر داشت
سمیر گفت نه بابا تو دیووونه ای بن  اون جواب سلامتو نمیده
بن وا  مادر بچه هامه
سمیر اوففففف بعد از کی مخشو زدی ؟؟؟
بن همون روز داشتم با موتور میرفتم دوباره  اومد حرکاتشو جلوم  دراورد و منو یه کی دو بار  نزدیک بود زیر کنه و بقیه اشم خصوصیه
سمیر ا باشه عزیزم نوبت مام میرسه بزار حدس بزنم گفتی فدا سرت زیرم کن من بمیرم از روم رد شو 
سوزانه با عجله اومد و گفت سمیر بن بایدیگه
 نیروهای کمکی اعزام بشین
بن و سنمیر هر چه سریع تر به محل حادثه اعزام شدن اداره جنایی منفجر شده بود 
بن و سمیر از ماشین پیاده شدن سمیر نوار خطر بالا داد و به سمت هارتموت رفت و گفت انیشتین گزارش بده ببیببینم 
هارتموت سلام راستش نمیخواستن افرادشون یه درصدم اطلاعات بدست ما بدن همه جارو منفجر کردن اپاره نابود شده تمام پرونده ها و کلی از افراد کشته  شدن
بن هیییییییع خداروشکر اینجا دوستی ندارم 
سمیر چپ چپ نگاش کرد 
کروگر نزدیک شد و گفت  اقایون کار خودی بوده  افرادی بودن که بااطلاعات اداره و  نقشه سازمان اشنایی داشتن
  خانم شرانگمن اومد جلو در حالی که دستکش از دستش در میاورد گفت خداروشکر نینا و مایکل چند تا از افراد خوبم تو اداره نبودن
بن چشماشو ماساژ میداد گفت هیییییییع خداروشکر خانم شرانگمن شما تو اداره نبودین
سمیر خنده شو کنترل کرد و زد پهلوی  بن شرانگمن با اخم به بن خیره شد و گفت  منم فک کردم تو توی اداره بودی گفتم خسارت ماشینا تموم شد  و بعد از بن دور شد
بن  همونطور که به ماساژ دادن چشماش عمل میکرد  گفت یعنی میمردم خوشحال میشیدی  تازه جونه ناکام بودم 
کروگر یه لبخند زد و سمیر گفت ان رفت  تو باکی حرف میزنی بن دستشو کشید و چند بار باز و بسته کرد و کروگر گفت درد میکنه ؟؟
بن هیچ کس منو درک نمیکنه که خانم کروگر دارم درد میکشم  همش خیره میشم گزارش مینویسم 
کروگر متاسفم منم قدرت درکم پایینه
بن مرخصیم...
کروگر نه نمیتونم و بعد رفت 
سمیر ریز خندید و گفت انقدر دیونه بازی در بیار فک کنن دروغ میگی
 بن جفتشون از پسم برنمیان میرن عنقین دیگه
سمیر  خب حالا بیا بریم تو ببینیم چ خبره 
 ساعت ۹شب 
بن رسید خونه و لباساشو در میاورد و پیغام هاشو گوش میکرد زنگ در به صدا در اومد  پیرهن چهارخونه اشو پوشید و رفت سمت در  
با دیدن امیلی جا خورد و گفت امیلی ؟؟تو اینجا چیکار میکنی؟؟
امیلی ادرستو از دوستت که روز اول اشناییمون رفتیم کافه اش گرفتم
بن یکم فکر کرد و گفت اها یادم اومد  چ خبر ؟؟
امیلی بیا تو ماشین حرف بزنیم 
بن چرا 
امیلی تو که منو خونت نمیبری حداقل  بریم خونه من 
بن ای وای ببخشید من حالم خوب نیست اخه وقتی تو رو میبینم  هول میشم بیا تو بفرمایین 
امیلی  وارد خونه بن شد و گفت راستش سرم درد میکرد اومدم  که یکم ارامش بگیرم از  موسیقیت خیلی سرم درد گرفته نتونستم رانندگی کنم
بن با لبخندی به امیلی نگاه کرد و  گفت  تو امشب بمون من مطمئنم خوب میشی
 امیلی به بن نزدیک شد و گفت  منم میدونم پیش چه دکتر خوبی اومدم  از کارش مطمئنم 


نوع مطلب : story of alarm fur cobra11 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
http://barabarabowler.hatenablog.com
جمعه 13 مرداد 1396 07:29 ب.ظ
Asking questions are actually pleasant thing
if you are not understanding anything totally, except this article offers
nice understanding yet.
manicure
سه شنبه 22 فروردین 1396 10:30 ب.ظ
Wow, wonderful blog layout! How long have you been blogging for?
you make blogging look easy. The overall look of your site is magnificent, let alone the content!
چهارشنبه 7 مرداد 1394 09:24 ب.ظ
پاسخ Ben jager :
هدیه
چهارشنبه 7 مرداد 1394 09:23 ب.ظ
عالیه
پاسخ Ben jager : مرسی
کاترینا
سه شنبه 6 مرداد 1394 01:20 ب.ظ
به بههههه بازم عالی
پاسخ Ben jager : مرسی از وقتتون خیلی قشنگه داستان
Fatemeh
سه شنبه 6 مرداد 1394 10:53 ق.ظ
بازم ممنون از داستانت میشه بقیشو امروز بزاری آخه خیلی هیجانیه،بازم ممنون
پاسخ Ben jager : چشم میزارم. امشب ادامش رو ممنون از شما
زهره صابری
سه شنبه 6 مرداد 1394 07:45 ق.ظ
سلام مممون بابت داستان زیباتون عالی ادامه بدین بقیش رو کی میزارین
پاسخ Ben jager : ممنون از شما که صبح زود بیدار میشین امشب میزارم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر