تبلیغات
made in germany - سو استفاده۴

سو استفاده۴

نویسنده :Ben jager
تاریخ:پنجشنبه 8 مرداد 1394-12:17 ب.ظ

نینا اروم دور شد و با سمیر تماس گرفت و گفت الان بهترین موقع برای  گیر انداختن مایکل و امیلی هست  و سریع سوار ماشین شد امیلی از داخل کشتی 
بیرون نگاه کرد و گفت  این احمق کجا داره میره  
مایکل به پشت سرش نگاه کرد و سریع بیرون رفت ولی نینا با سرعت دور شد   به منزل امیلی چارلی رفت فقط تو فکر بن بود اشتباهاتی که کرده بود و .... 
  نیروی پلیس فرا رسید و مایکل. رو در حین فرار دستگیر کرد ولی امیلی کشتی رو حرکت داد و. دور شد  و پلیس  هم در تعقیب و گریز امیلی نیرو های 
خودش رو با  کمک سمیر به دنبال چارلی اعزام کرد   بعد از ده دقیقه نیروی پلیس موفق یه گیر انداختن کشتی چارلی شد ولی  امیلی چارلی داخل کشتی وجود نداشت  
نینا  با کارت شناسایی و اسلحه اش وارد منزل امیلی چارلی شد و به طبقه اخر خونه رفت و  از خدمتکارا کلید در قفل شده رو خواست   و وقتی متوجه شد امیلی کلیدا رو برداشته تا کسی متوجه حضور بن نشه. سریع  درو شکست و بن دست و پا و دهنش بسته بود  نینا جلو رفت و  دست  و پای بن رو باز کرد بن  به صورت نینا نگاه میکرد  نینا اروم چسب دهن بن رو باز کرد. و متوجه زخم هاش بود یه دستمال از جیبش دراورد و صورت بن رو پاک کرد  بن دستاشو ماساژ میداد و نینا با بغض گفت متاسفم بن بابت همه چی  من تو رو از دست دادم
واقعا احمقانه تو رو با کس دیگه عوض کردم  من دوست داشتم ولی   ....
نینا زد زیر گریه و بن بغلش کرد نینا خودشو حسابی تو بغل بن جا کرد بن سر نینا رو اورد بالا و بوسیدش و نینا هم بن رو همراهی کرد 
پاسگاه 
 نینا و بن دست تو دست هم وارد پاسگاه شدن    نینا از سوزانه خواست تا صورت بن رو پانسمان کنه  و بعد با کروگر وارد اتاق باز جویی شدن 
سمیر  گفت خوشحالم که برگشتی رفیق 
بن منم همین طور 
سمیر میگم قضیه نینا چی میشه 
بن  نمیدونم  هنوز به اون فکر نکردم الان تو فکر امیلی چارلی ام 
 اتاق باز جویی 
نینا وارد شد با وارد شدن نینا مایکل سرش رو بلند کرد و با دیدن نینا به طرف  نینا رفت ولی نینا عقب رفت و با حرکت دست گفت نه جلو نیا 
مایکل با درماندگی به کروگر خیره شد و گفت نینا باور کن انطوری که فکر میکنی نیست
نینا من فقط اومدم بگم که   به همه چی اعتراف کنی بهتره به نفع خودته
مایکل کن بخاطر تو همه چی رو نوشتم نوشتم که  بخاطر بدهکاری پدرم که یه زمانی شریک  چارلی من بود   برای امیلی و پدرش کار میکردم   من چاره ای نداشتم
نینا نه مایکل  تو مجبور نبودی کهکه بخاطر من اعتراف کنی که راه رو برای اون باز کنی هممون یه روز سوگند خوردیم که پلیس مفیدی باشیم 
مایکل ولی نینا من نوشتم نوشتم که بخاطر اینکه پدرم شریک چارلی من بود و بدهی بالا اورده بود من مجبور شدم همکاری کنم و   حتی حاضرم  جای نینا رو هم بگم 
نینا به من فرصت بده  اشتباهمو جبران میکنم بن از پشت شیشه شاهد ماجرابودبه اتاقش رفتد تا دوباره شاهد انتخاب نینا نباشه ۵دقیقه کروگر با نینا از اتاق بیرون اومدن 
و کروگر به بن گفت اقای یگر  شما میرید خونه استراحت میکنین. ما میریم سراغ چارلی 
بن به میز تکیه داده بود بلند شد و گفت نه منم میخوام بیام حالم خوبه
 کروگر با جدیدت مثل اینکه متوجه نشدین اقای یگر  منظور من چیه این دستوره  اگه میخواین بیاین بهتر تا اخر عمرتون تو خونه بمونین 
 بن متوجه عصبانیت کروگر نمیشد  کروگر و مایکل و نینا و سمیر رفتن و بن هم به سمت خونه اش حرکت کرد  
مایکل با امیلی تماس گرفت 
مایکل امیلی تو توخطری ؟؟؟پلیسا گرفتنت 
امیلی نه تو چی! ؟؟
مایکل اگه گرفته بودن که به خط ها ی مخفیمون زنگ نمیزدم 
نینا نگاه معنا داری به مایکل کرد و سرش رو تکون داد
مایکل ادامه داد بیا به کلبه من باید فلش رو تحویل بدم 
امیلی خوب رفتی سر بحث فلش. بیا که انجا منتظرتم 
مایکل با کروگر به همون ادرس کلبه ای که میشناخت حرکت کرد 
 نزدیکای ورودی جاده  افراد امیلی به ماشین مایکل تیراندازی کردن و همه از ماشین پیاده شدن. کروگر و سمیر تو درگیری   تیراندازی میکردن که مایکل با حالت دو جاده رو طی میکرد نینا هم همین طور دنبال مایکل رفت جلوی در امیلی پاشت چمدون های کوچیکی رو جابه جا میکرد تو ماشین با دیدن ما یکل گفت زود اینا رو بزار تو ماشین زود باش نینا 
بدون اینکه. مایکل متوجه تعقیبش بشه و همینطور به داخل خونه کلبه رفت و با توجه به پاشنه های امیلی رفت داخل اتاق و  اسلحه اش رو گرفت سمت امیلی و گفت 
کارت تمومه خانم چارلی
امیلی گلدون رو برداشت درست جلوش بود و از نظر نینا دیده نمیشد محکم به سر  نینا کوبید و بیرون رفت  وگالن بنزین رو داخل اتاق برد و دور تا ذ
دور اتاق ریخت بیرون اومد و توی کلبه هم همین کارو کرد  ولی  مایکل جلو اومد و گفت امیلی از بین بردن مدارک فایده ای نداره میشنوی صدای اژیر 
پلیسه بیا  تسلیم بشیم  امیلی امکان نداره وو فندکش رو روشن کرد و انداخت داخل خونه با سرعت بیرون رفت تا به محموله اش فرار کنه وگفتوگفت مایکل بیا سوار شو. 
 ماشین پلیس سر رسیدن مایکل با قفل فرمون به گردن امیلی زد و بیهوشش کرد کروگر جلو اومد ومایکل گفت. خونع رو اتیش زده. نینا کم کم بهوش اومد دور تا دورش 
 اتیش بود دود غلیظی دورتا دورش رو برداشته بود  بلند شد و تقلا میکرد برای باز کردن درو پنجره. مایکل به کروگر گفت نینا کجاس ؟؟
کروگر گفت ما درگیر تیر اندازی بودیم متوجه نشدیم  امیلی بهوش اومده بود و دستبند زده بود داشتن میبردنش لبخندی زد و  گروه اتش نشانی وارد عمل شده بودن بعد چند
ساعت دنبتل نینا گشتن و مامور اتش نشانی از جسد سوخته ای داخل خونه خبر داد و ......
بن خواب بود  زنگ ممتد موبایلش. بیدارش کرد و سوزانه. خبر داد که به پزشکی قانونی بیاد. و ...
بن . با پاهی لرزون جلو میرفتم  
جلوی در کروگر هارتموت و جنی و سوزانه و سمیر و اندریا و دیته  خیالم از بابت اینا راحت بود  مایکل جلوی در ضجه میزد و  من بند دلم پاره شد 
میخواستم وارد اتاق بشم سمیر دستشو گذاشت روی شونه ام  که مانع رفتنم بشه  ولی توجهی نکردم وارد اتاق شد م. روی تخت سرسرد خونه   یه جسد یه ملافه سفید 
بقیه هم وارد شدن انگار اوناهم  با ورودم به اتاق جرئت پیدا کرده بودن چشمام پر اشک بود نمیتونستم جایی رو ببینم  ملافه رو تو دستم گرفتم و مچاله کردم با 
تمام قدرتی که داشتم کشیدم  نه شبیه جنازه نبود  یه تیکه گوشت سوخته  و خونی. حالم بد شده سمیر و هارتموت دستشونو گذاشتن رو شونه ام 
 چشمام رو باز کردم. پرستار گفت دکتر بالاخره بهوش اومد 
 دکتر بالا سرم اومد و معاینه ام کرد سمیر اومد بالاسرم و   با لبخندی بهم خیره شد ردهای سرم رو دنبال میکردم 
گفتم  سمیر نینا  ....نی ...‌نا 
سمیر دستشو گذاشت روی پیشونیم و گفت متاسفم بن  
  
 چند روز بعد مایکل و امیلی به حکم قاچاق و خیانت به پلیس به حکم قصاص محکوم شدن ولی مایکل بخاطر کمک به پلیس  حبس ابد محکوم شدن 


پایان 


نوع مطلب : story of alarm fur cobra11 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
janettemareno.wordpress.com
جمعه 13 مرداد 1396 09:53 ب.ظ
I'm no longer positive where you are getting your information, but
great topic. I needs to spend a while studying more or working out
more. Thank you for excellent information I was looking for this information for my mission.
کاترینا
پنجشنبه 8 مرداد 1394 09:25 ب.ظ
معرکه
پاسخ Elsa Beck : مرسی عزیزم
مریم
پنجشنبه 8 مرداد 1394 09:24 ب.ظ
مرسی عزیزم داستانت خیلی قشنگ بود بازم از این داستانا برامون بزار
پاسخ Elsa Beck : چشم ممنون مریم جان از انرژی که بهم میدی
زهره صابری
پنجشنبه 8 مرداد 1394 03:23 ب.ظ
سلام ممون بابت داستانتون عالی بود
پاسخ Elsa Beck : ممنوممنونم از همه شما منبع انرژی من هستین
پنجشنبه 8 مرداد 1394 02:56 ب.ظ
منتظر بقیه داستانای قشنگت هستم...
داستان جدید تو کی میزاری حالا؟؟؟!
پاسخ Elsa Beck : ممنونم از همتون یکمم عکس و فیلم و اخبار بازیگرا رو. دنبال کنیم میزارم
Fatemeh
پنجشنبه 8 مرداد 1394 02:54 ب.ظ
ممنون از داستانت خیلی قشنگ و احساسی بود واقعا بهت افتخار میکنم گلم
پاسخ Elsa Beck : ممنون از همه شما مرسی که بهم انرژی میدین بچه ها
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر