تبلیغات
made in germany - خانواده۴

خانواده۴

نویسنده :Ben jager
تاریخ:شنبه 10 مرداد 1394-07:45 ق.ظ

جسیکا وارد اتاق شد و سلام کرد کروگر جسیکا رو   به نشستن دعوت کرد و جسیکا نشست 
کروگر با ارامش گفت چه کاری از دستم بر میاد ؟؟؟
جسیکا خانم محترم من و همکارتون بن  تو دردسر افتادیم من میدونستم که کی به دوست بن تیر اندازی کرده بود دیروز رفتیم  بیرون بیمارستان و من گفتم 
که چرا جاکوب به خونه دوست بن رفته بود ان دنبال نقشه هاش بود قرار بود پل المان تخریب بشه که برای باسازی و مواد ان نیاز به واردات محصول باشه
که یهو متوجه شدیم از محصو لات قراره  قاچاقی مواد بفرستن خونه  بعد منو بن رفتیم که رییس رو ببینیم. ولی منو بن لو رفتیم 
کروگر من واقعا از دست یگر نمیدونم چیکار کنم عملیات گروهیه نه تک نفره همین الان باید بریم به مکانی که شما رفتین 
 کروگر بلند شد  و با جسیکا و نیروهای کمکی وارد خونه شد تقریبا همه افراد خونه دستگیر شده بودن   و لی جک و بن توی طبقه بالا منتظر ورود کروگر بودن 
اندریا اومد تو خونه کروگر با دیدن اندریا گفت تو اینجا چیکار میکنی؟؟ چی شده ؟؟
اندریا با نگرانی به کروگر نگاه کرد و گفت از گوشی بن بهم زنگ زدن برای نجاتش بیام  گفت تا بیام برم طبقه بالا 
کروگر خطر داره با جلیقه زد گلوله برو 
 اندریا  به تلفن بن زنگ زد بن گفت اندریا بیا داخل خونه بدون پلیس 
اندریا با جسیکا و کروگر وارد خونه شد  دو نفر محافظ بن رو گرفته بودن جک با دیدن جسیکا گفت همه چی رو دروغ گفتی که بن رو نجات. بدی 
اندریا فقط به جک خیره شده بود و نگاهش میکرد 
جک به اندریا نگاه کرد و گفت منم جک نامزد سابقت تازه از زندان ازاد شدم چند سال پیش بخاطر تو افتادم زندان هان؟؟؟سنم. خیلی بالا رفته  بهترین سالای زندگیمو 
تو زندان گذروندم بدون تو 
اندریا با بغض گفت خودت خواستی  خودت خلاف کردی مگه من فکر شم میکردم که تو  شرکتت وارد کننده قاچاق  باشه  برای چی برگشت ی ؟؟؟
جک برای انتقام و بهم ریختن اوضاع 
جسیکا پس ان نقشه پل و اینا همش نقشه بود 
جک اره من فقط میخواستم یه نشونی برای همشرت بزارم وتو رو خیانت کار جلوه بدم ولی نتونستم بخاطر اینکه تو منو به زندان انداختی 
پس همسرتم باید میمرد تا من خوش بختیتو. انل بهم بزنم 
اندریا هیچ وقت نمیتونی خودتو تو قلبم تو وجودم و تو زندگیم جا کنی 
جک با عصبانیت اسلحه اش رو بالا  گرفت و شلیک کرد  صدای جیغ و داد  فضای خونه پر شده بود

+++++++++++
بیمارستان
اندریا بالا سر سمیر نشسته  بود و منتظر بیدار شدن  سمیر بود   کروگر دستشو رو شونه  اندریا گذاشت و گفت  جسیکا بهوش اومده  اندریا از اتاق بیرون رفت و به اتاق 
رو به رویی رفت وارد اتاق شد بن هم با دوتا دست گل اومد تو اتاق یکی رو داد به اندریا و دیگری رو توی گلدون کنار  جسیکا گذاشت 
جسیکا لبخندی زد و گفت بن 
بن با لبخند  نشست رو تخت جسیکا و گفت بله 
جسیکا گفت من کی خوب میشم ؟؟؟
بن  نمیدونم دختر شجاع 
جسیکا بن ؟؟؟
بن اروم گفت جانم 
جسیکا بن جک چی شد ؟؟؟
بن ان موقع که تو افتادی من جیغ زدم   کروگر تیر زد به جک  و الانم حبس محکومه 
جسیکا خندید و اندریا جلو اومد و گفت ممنونم که نجاتم دادی جنی و دیته و سوزانه و هارتم‌ت هم وارد اتاق شدن و  همه شون برای جسیکا  ارزوی سلامتی کردن 
بن با لبخند به جسیکا خیره بود و از اتاق خارج شد بالاسر سمیر رفت سمیر بیدار شده بود و گفت بن 
بن با لبخند رفت نشست رو تخت سمیر و گفت جانم پدر جان ؟
سمیر گفت لحظه اخر قیافه ات خیلی خنده دار بود وقتی منو از بغلت در اوردن 
بن لبخندش رو جمع کرد و گفت خیلی ممنونم من تو ان لحظه تو فکر چی بودم تو تو چه فکری بودی 
سمیر خندید و گفت جای زخمم درد میکنه 
بن گفت بزار مرغت رو صدا کنم بیاد باهم عشق کنین منم برم پیش مرغم 
سمیر من میدونم مرغت کیه جسیکا نه؟؟
بن فکر نمیکنم مادر بچه هام بشه  اخه گذشته اش جالب نیست 
سمیر همش حرص میدی  تو اخر منو دق میدی تا مرغت رو پیدا کنی 
بن در حالی که از اتاق میرفت بیرون گفت ببخشید 
سمیر گفت دختر منم هر کار بدی میکنه میگه ببخشید 
اندریا با شنیدن صدای بن و سمیر به داخل اتاق رفت وو بن گفت اه بسه دیگه سمیر. حفظ شدم 
اندریا رفت تو اتاق سمیر و بن هم به اتاق جسیکا  که با صدای کروگر میخکوب شد 
کروگر اقای یگر یه چیزی رو فراموش نکردین
 بن امممممم نه یادم  نمیاد 
 کروگر اقای یگر گزارش این پرونده باید تا سه ساعت دیگه  باید رو میزم باشه 
بن اخه چرا من ؟؟
 کروگر شما تنهایی این عملیات رو به عهده گرفتین 
بن زیر لب گفت دست به یکی کردین من تا اخر عمرم بدون مرغ بمونم 





پایان


نوع مطلب : story of alarm fur cobra11 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
Do compression socks help with Achilles tendonitis?
جمعه 3 شهریور 1396 02:21 ب.ظ
Hurrah! After all I got a website from where I can actually take useful facts
concerning my study and knowledge.
http://reenacrofton.blog.fc2.com
جمعه 13 مرداد 1396 07:28 ب.ظ
Thank you for any other informative website. Where else may
just I am getting that type of information written in such an ideal means?
I've a project that I'm just now running on, and I have been at the look
out for such information.
manicure
سه شنبه 22 فروردین 1396 03:53 ب.ظ
Hi there! I just wanted to ask if you ever have any issues
with hackers? My last blog (wordpress) was hacked and I
ended up losing a few months of hard work due
to no backup. Do you have any solutions to protect against hackers?
زهره صابری
شنبه 10 مرداد 1394 05:15 ب.ظ
سلام ممون بابت داستان زیباتون عالی بود مخصوصان آخرش خندار تموم شد مرسی
پاسخ Elsa Beck : ممنونم از شما خوشحالم که خندیدی
کاترینا
شنبه 10 مرداد 1394 02:15 ب.ظ
معرکهه
پاسخ Elsa Beck : نمیخواد برای شاد کردن دل من بگی واقعا مزخرف بود
Fatemeh
شنبه 10 مرداد 1394 12:25 ب.ظ
ممنون عزیزم بابت داستان خوبت
پاسخ Elsa Beck : ممنونم از نظراتت خواهش میشه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر