تبلیغات
made in germany - انتخاب ۲

انتخاب ۲

نویسنده :Elsa Beck
تاریخ:دوشنبه 19 مرداد 1394-08:52 ب.ظ

بن   سریع شماره ای که باهاش تماس گرفته بود   زنگ زد و  چندین بوق ممتد  کسی جواب نداد سریع قطع کرد و اس ام اس اول. را خوند 

بن منم  دایان حتما باهام تماس بگیر
اس ام اس دوم 
بن خواهش میکنم جواب بده نو گفتی هر موقع کمکم میکنی. تو دردسر افتادم 
بن سریع با شماره ی دایان تماس گرفت چندین بار تماس گرفت ولی خبری نشد به پذیرایی رفت و  گفت سمیر من باید برم یکی از دوستام تو دردسر افتاده 
اندریا قهوه ها رو رو میز گذاشت و گفت  بن شب رو میموندی خب 
بن کاپشنشو  تنش کرد و گفت اندریا از خدامه بمونم پیشتون ولی یکی از دوستام به مشکل خورده باید برم 
سمیر صبر کن منم بیام 
بن نه بابا دوست منه خودم میرم  تو نیا 
ایدا منم میام 
بن  همه الان امداد رسانی میکنن  من میرم امداد خواستم اول از همه ایدا گرکان میاد بعد لی لی گرکان. بعد اندریا شافر و اخرم سمیر گرکان
سمیر من چرا اخر از همه 
بن همونطور که به سمت در میرفت چشمکی زد و گفت  تو کبرا ۱۱رو پا برجا نگه دار  فقط همکارات عوض بشن    
============
بن با سرعت تاکسی گرفت و به سمت مغازه     شکلات فروشی دایان رفت  جلوی مغازه پیاده شد    در مغازه باز بود وارد شد میز  و خورده چوب  و شیشه های شکسته جلوتر که رفت دایانا روی زمین داشت   وسایلوسایلش رو از بین  شیشه های شکسته بیرون میکشید.  با دیدن  پای بن سرشو بالا برد و جیغ کوتاهی زد  
  بن با دستاش سعی کرد دایان رو اروم کنه و گفت اروم اروم باش منم نترس 
 دایان با دیدن بن بغضش ترکید و گفت لن تو کجا بودی مگه نگفتی هر موقع کمکم میکنی 
بن نزدیک رفت و. دایان رو بلند کرد و بغلش کرد سرشو بوسید و گفت دایان   من  متاسفم. گوشیم رو سایلنت بود و من سرگرم بودم 
دایان تو بغل بن گریه کرد و گفت  بن دوباره اذیتم کردن. دوباره ولی این دفعه وسایلامو شکوندن   
بن میشناسیشون ؟؟؟
دایانا  کم و بیش 
بن خیلی خوب میریم خونه من بعدم  اروم که شدی و همه چی اوکی شد در  رابطه اش حرف میزنیم 
 بن و دایان مغازه رو مرتب کردن و دایانا بشقاب عتقیقه اش رو به خواست بن باخودش اورد کر کر ه مغازه رو پایین دادن و بن یه. تاکسی گرفت  جفتشون عقب نشسته بودن و 
دایانا سرشو گذاشته بود رو شونه  بن و اروم اروم اشک میریخت 
وقتی رسیدن پیاده شدن و بن حساب کرد ولی دایانا یه قدمم برنداشت  بن گفت دایانا تو نمیای ؟؟
دایانا سرشو تکون داد و گفت نه 
بن اهان پس میخواستی منو برسونی ممنونم عزیزم
دایانا چجوری اعتماد کنم من امروز تو رو شناختم 
بن دایانا لطفا  به اینا فک نکن حق میدم من چجوری اعتماد کنم  پس من انقدر از این بلا ها سرم اومده بیا اگه خوب نبود برو  قسم میخورم.  بزارم بری 
 بن و دایانا وارد خونه بن شدن  و دایانا روی مبل نشست بن دوتا نوشیدنی باز کرد و  با چیپس و ماست و  شکلات و پاستیل برای دایانا برد و   رو به روی دایانا نشست و گفت
شام خوردی ؟؟؟
دایانا سرشو به علامت منفی تکون داد  و  بن به اتاق خواب رفت و ۳۰دقیقه بعد زنگ خونه به صدا در اومد   با صدای زنگ دایانا تو جاش پرید و  بن درو باز کرد و غذایی که سفارش داده بود رو تحویل گرفت و درو بست 
بن غذا رو رو میز گذاشت و گفت دایانا غذاتو که خوردی جاتو انداختم تو اتتقم شب انجا بخواب باشه 
دایانا  همونطوری که بن داشت غذا رو باز میکرد بنو بغل کرد و گفت بن من واقعا ازت ممنونم تو خیلی خوبی 
بن لبخندی زد و گفت بهتره غذاتو بخوری 
بن دایانا رو تنها گذاشت و تو اتاق خواب رفت لب تاپشو باز کرد و مشغول تماشا شد دایانا در زد و وارد شد بن سریع لب تاپ و جمع کرد و گفت بیا بخواب 
دایانا سرشو تکون داد و گفت چی میدیدی که منو با غذام تنها گذاشتی 
بن خواستم راحت غذا بخوری   هیچی مرور خاطرات بود دایانا نزدیک بن نشست و گفت مرور خاطرات اشک ادمو در میاره  پس خاطراتت تلخ بوده 
بن نه تلخ نبود بهترین بود ادامه نداشتنش تلخه و اشکمو در اورده  بهتره بخوابی دیر وقته فردا میریم اداره  تا شکایت کنی 
دایانا  توی رخت خواب بن رفت و بن از اتاق بیرون که میرفت گفت دایانا درو قفل کن. تا راحت تر بخوابی 
دایانا من اعتماد دارم بهت 
بن بهتره که قفل کنی
دایانا درو قفل کرد و خوابید صبح که از خواب بیدار شد بن خونه نبود کنجکاوی بیش از حدش باعث شد سری به لب تاپ بن بزنه   همزمان بن وارد خونه شد و بعد یه ورزش صبحگاهی دنبال دایانا رفت باسمیر تماس گرفت و  ازش خواست صبحانه رو با بن صرف کنه دایانا با شنیدن صدای بن لب تاپ رو بست و  بیرون رفت
بن اه صبح بخیر بیدارت کردم
دایانا نه بیدار بودم  تو کجا بودی ؟
بن رفتم قدم بزنم
دایانا  چ سحر خیز
بن هه  حاضر شو باید بریم صبحونه بخوریم همکارمم هست در مورد دیشب حرف بزنیم
بن و دایانا به یه کافه رفتن و سمیر هم بعد اونا رسید بن و دایانا تمام ماجرا رو تعریف کردنن و سمیر هم با دقت گوش کرد
...........................


نوع مطلب : story of alarm fur cobra11 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
Foot Complaints
یکشنبه 15 مرداد 1396 08:27 ب.ظ
Hello there! This article could not be written any better!

Going through this article reminds me of my previous roommate!
He constantly kept preaching about this. I most certainly will forward this information to him.
Fairly certain he will have a good read. Thank you for sharing!
What is leg length discrepancy?
شنبه 14 مرداد 1396 02:36 ب.ظ
hello there and thank you for your information – I have definitely
picked up something new from right here. I did however expertise
a few technical issues using this web site, as I experienced to reload the
site many times previous to I could get it to load properly.
I had been wondering if your hosting is OK? Not that I'm complaining,
but slow loading instances times will very frequently affect your
placement in google and can damage your quality score if
ads and marketing with Adwords. Anyway I'm adding this RSS to my e-mail and can look
out for much more of your respective fascinating content.
Ensure that you update this again very soon.
kelsinicolau.jimdo.com
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396 12:40 ب.ظ
I am very happy to read this. This is the type of manual that needs
to be given and not the accidental misinformation that's
at the other blogs. Appreciate your sharing this greatest doc.
BHW
سه شنبه 29 فروردین 1396 09:16 ب.ظ
Its such as you read my mind! You seem to know a lot about this, like
you wrote the e book in it or something. I think that you
simply could do with a few percent to pressure the message home a bit, however instead of that,
that is wonderful blog. An excellent read. I will definitely be
back.
manicure
دوشنبه 21 فروردین 1396 04:30 ب.ظ
I'm amazed, I must say. Rarely do I come across a blog that's
both equally educative and engaging, and let me tell you, you have hit
the nail on the head. The issue is something which not enough men and women are speaking intelligently about.
I am very happy that I came across this during my hunt for something relating to this.
BHW
یکشنبه 20 فروردین 1396 09:42 ب.ظ
Thanks very nice blog!
هدیه
شنبه 24 مرداد 1394 06:17 ب.ظ
خیلی عالیه عزیزم مرسی
پاسخ Elsa Beck : ممنونم گلم
حنانه
چهارشنبه 21 مرداد 1394 05:28 ب.ظ
السا جونم فوق العاده بود. بی صبرانه منتظر ادامش هستم خانومی
پاسخ Elsa Beck : ممنونم عزیزم حتما
زهره صابری
سه شنبه 20 مرداد 1394 06:32 ب.ظ
سلام عزیزم خوبی ممون بابت داستان زیبات عالی بود ادامش رو کی میزاری
پاسخ Ben jager : ممنونم از شما ایشاله پنج شنبه ما مجبوریم بریم جایی منو السا فردا رو نمیتونیم
مریم
سه شنبه 20 مرداد 1394 11:09 ق.ظ
مرسی عزیزم خوب بود
پاسخ Ben jager : ممنون از شما
Fatemeh
سه شنبه 20 مرداد 1394 10:54 ق.ظ
Thanks
پاسخ Ben jager : Danke
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر